سلاطین خرد
فلسفه-سینما-جامعه شناسی-ادبیات و...
اکثر زندگی او در اتاقهای مجردی گذشت که بی شباهت به زندگی سارتر نیست.در طول عمرش هیچ شغل دولتی را اختیار نکرد و بیشتر وقتش را به تنظیم و نوشتن اندیشه هایش گذراند.در زمان زندگیش فقط دو اثرش منتشر شد یکی اصول فلسفه دکارت و دوم الهیات و سیاست.اما پس از مرگش کتابهای اخلاق،سیاست،اصلاح فاهمه،نامه ها و دستور زبان عبری انتشار یافت. مسئله اصلی او در فلسفه جوهر بود وبی شک متاثر از دکارت. او قانون اصلی طبیعت را در این می دانست که همه اشیا تمایل دارند انچه که هستند باقی بمانند.نظریات او بر رمانتیکهای المان تاثیر گذاشت(نه فرانسه) او هم به وحی معتقد بود وهم به خرد واندیشه فلسفی.او معتقد بود که خدا علت اصلی جهان است و قوانین طبیعی قوانین خدا هستند.هر چند که این اندیشه توسط لایبنیتس مورد نقادی قرار گرفت ولی بی شک تاثیر او بر هگل و کریکیگارد را نمی توان انکار کرد زندگی از دم در قصد رفتن دارد روحم از سقف گذر خواهد کرد در شبی تیره و سرد تخت حس خواهد کرد که سبک تر شده است در تنم خرچنگی است که مرا می کاود خوب می دانم من که تهی خواهم شد و فرو خواهم ریخت توده زشت کریهی شد ه ام بچه هایم از من می ترسند اشنایانم نیز به ملاقات پرستار جوان می ایند عمران صلاحی برای سالومه سعادتی نامزد برادر عزیزم که با مرگ خود داغ سنگینی بر دل دوستان و اشنایان نهاد امیر حسین جان ما را در غم خود شریک بدان و بدان که غم تو غم ما نیز هست به امید روزهای بهتر برای تو و خانواده سالومه عزیز فریدریش نیچه چنین گفت زرتشت او مانند مارکس،نیچه و فروید تاثیر مستقیمی بر روی فیلسوفان قرن 20نگذاشت اما فلسفه او یکی از زنده ترین فلسفه های دنیا مدرن محسوب می شود.هگل در فلسفه اش سوژه های بسیاری را جان بخشید همچون محافظه کاری،دیالکتیک،اگو،ایده ال و روح تاریخی که مادر مهمترین سوژه های فلسفی قرن 20محسوب می شوند.هر چند که کارل پوپر فیلسوف لیبرال در کتاب "جامعه باز و دشمنان ان"به شدت به هگل حمله کرد و او را حامی جامعه ای دیکتاتوری خوانده و تمام مصیبت های قرن 20را پای او نوشت اما از ارزش های فلسفی هگل نباید به سادگی گذشت. گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در سال 1770در اشتورگارت المان بدنیا امد.او فرزند ارشد کارمند غیر نظامی در دوک نشین ورتمبرگ بود.در کودکی با زبان یونانی اشنا شد هگل در دبیرستان محلی درس خواند و به مطالعه تاریخ پرداخت.در سال 1788به مدرسه علمیه در شهر توبینگین رفت .در سال 1793مدرسه علمیه را رها کرد و قید کلیسا را برای همیشه زد.از ان به بعد بعنوان معلم سر خانه به شهر برن سویس رهسپار شد.در این زمان با اثار کانت و هردر اشنا شد.در سال 1796به فرانکفورت امد.و دوباره معلم سر خانه شد. در زمان اقامتش در شهر توبینگین با شلینک و هولدرلین اشنا شده بود.در سال 1799پدرش مرد و ارثیه به جا مانده سبب شد که هگل از کار تدریس رها شود.در سال1801به دعوت شلینگ دانشیار دانشگاه ینا شد و در سال 1805صاحب کرسی فلسفه این دانشگاه .در1811با ماری فون تاچر که 22سال از خودش کوچکتر بود ازدواج کرد.سال1816کتاب علم منطق را منتشر کرد و سبب شد به استادی کامل در هایدلبرگ برسد.شیوه درس دادنش همانند فلسفه اش بسیار سخت و پیچیده بود اما او در هایدلبرگ در اوج شهرت به سر می برد که در سال 1831 بر اثر ابتلا به وبا در گذشت. دیگر عقل بر بدن فرمان نمی داد و تنها صدای ساز او فرمان صادر می کرد. تو دیگر از ان خود نبودی انگار که ساز عاشق توست !نه تو عاشق سازی و تو هستی که تمنا می کنی ،می خواهی،و دیگر هیچ صدای سازش با صدای استاد شجریان هر شنونده ای را میخکوب می کند "دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرده تاوان از که جوید" سازش ریشه در ترکمنستان دارد اما در فضای خراسان جان گرفته ریشه دوانده و در ختی تنومند شده است ترکمن ها نیز این ساز را می نوازند اما انگار این ساز در خراسان چیز دیگری است جالب است که این ساز در مناطق شمالی خراسان حالت حماسی گرفته و در قسمت جنوبی حالت عرفانی. در خراسان شمالی "بخشی "ها این ساز را می نوازند (افرادی که نه تنها دو تار می نوازند بلکه دوتار را می سازند و در صورت خراب شدن انرا نیز تعمیر می کنند )و چقدر دلنواز و در عین حال با تکنیک ،زیرا در هنر رسم بر این است که تکنیک که غالب شود دلنوازی از بین می رود و بالعکس. اما صد افسوس که اخرین "بخشی" سر شناس شمال خراسان نیز از دست رفت و شاید بهتر است بگوئیم که بخشی از فرهنگ این سرزمین از دست رفت.درست است بحث در مورد حاج قربان سلیمانی اخرین بخشی سر شناس منطقه شمال خراسان است. او در سال 1299در روستا علی اباد از توابع شهرستان قوچان بدنیا امد از 8،9 سالگی نزد پدرش کربلائی رمضان دوتار اموخت در 23سالگی پدرش را از دست داد.سپس نزد استادان برجسته ای همچون غلامحسین جعفرابادی،خان محمد قیطاقی و عوض محمد بخشی شاگردی کرد.در سن 45سالگی بدلیل اینکه روحانی به او گوشزد کرده بود که ساز زدن تو مغایر با دین اسلام است دو تار را کنار گذاشت اما از سال 1365 دوبار نواختن را اغاز کرد .در جشنواره های بسیاری شرکت نمود و در جشنواره های بسیاری بعنوان داور حضور داشت.جوایز جشنواره لیون فرانسه را به خانه اورد و در کشورهای انگلیس ،پرو،بلژیک،اکوادور و چندین ایالت امریکا و ...کنسرت برگزار کرد در جشنواره ای که در کشور فرانسه برگزار می شد هر گروه فقط 20دقیقه فرصت اجرای برنامه داشت بدلیل اصرار تماشاچیان حاجی مجبور شد یک ساعت بنوازد و اشک را در چشمان همه جاری کرد. ساده بود و بی ریا اما حاضر جواب و پر مثل.او تنها "بخشی" سر شناسی بود که در حالت سنتی خود باقی ماند و روستا را ترک نکرد .شعارش این بود "هنر گدا نمی خواهد طالب می خواهد"مخالف سر سخت درامد زدائی از طریق سازش بود. از طریق باغ انگورش امرار معاش می کرد و به جوانان جویای این هنر همیشه گوشزد می کرد "تو باید صدای ساز را در بیاوری نه ساز صدای تو را ،تو عاشق سازی نه ساز عاشق تو" حاج قربان در سال 1386 در سن 87سالگی پس از یک سرما خوردگی ساده و بیماری چند روزه چشم از جهان فرو بست .مزار او در نزدیکی باغ انگورش در روستای علی اباد قوچان واقع است. در این بخش به اثاری که از سارتر در ایران ترجمه شده است می پردازیم --1عذاب روح ترجمه علی امین نیا بی تا رنه دکارت سارتر را در بیشتر نقا ط جهان می شناسند او انقدر مهم است که در دانشگاه سوربن کرسی بنام سارتر شناسی وجود دارد.این کرسی در دست خانم سلاس می باشد او همچنین بزرگترین زندگی نامه نویس سارتر است . سارتر ساده زیست هرچند درامد بسیار زیادی از راه فروش کتاب ها و نمایش نامه هایش عایدش می شد اما همه را برای جنبش های ازادی بخش من جمله مردم الجزایر صرف کرد. ملک و املاکی نداشت و اکثر اوقات را در مسافرخانه ها و هتل ها به سر می برد .مخالف سر سخت بورژوازی بود.به موسیقی علاقه مند بود تمام اثار شوبرت را بدون مراجعه به نت اجرا می کرد .کار او نوشتن بود تا جائی که برای اینکه بیشتر بنویسد رو به قرص های نیروزا اورد.برای افکار روشنفکرانه اش همیشه دچار دردسر می شد.تا جایی که یکبار ناسیونالیستهای فرانسوی قصد جانش را کردند (برای دفاع او از استقلال الجزایر)اما ترور انها نافرجام ماند. این کارنامه نشان می دهد که او قهرمان روشنفکری است اما در مقابل این کارنامه مسائل دیگری نیز وجود دارد که قضاوت را درباره او سخت می کند .همه می دانند که او تا سال 1976به مارکسیست معتقد بود هر چند که در سال 1977خود را یک انارشیست نامید.و اشکارا اعلام کرد که من دیگر مارکسیست نیستم .اما زمانی که او شیفته اندیشه مارکسیسم بود چشم خود را بر روی جنایتهای بی شمار شوروی بر کشورهای شرق اروپا و دیگر نقاط جهان فرو بست همین امر باعث جدائی البر کامو از او شد . هر چند که او در سال 1957به نقد از سیاستهای شوروی پرداخت. در المپیک 1972مونیخ در یک اقدام یازده ورزشکار اسرائیلی توسط فلسطینی ها کشته شدند ،سارتر دوباره سکوت کرد و حتی به طرفداری از این عمل برامد و در جای نوشت "من درک نمی کنم چرا نشریات فرانسوی این همه سر و صدا به راه انداخته اند بین اسرائیل و ملت فلسطین جنگ جریان دارد و فلسطینی ها از یگانه اسلحه ای خود استفاده کرده اند" او که در مقابل کشته شدن یک کارگر کارخانه رنو در همان سال {1972}متینگ های را تشکیل داد و اعتقاد داشت که انسانها چیزی را در زندگی خود از کف داده اند که همانا روحیه شورش در مقابل عمل وحشیانه است در مقابل کشته شدن اسرائیلیها اظهار رضایت می کرد جای تعجب دارد .از این موارد باز هم در زندگی او دیده شد ه است اما در کل باید بدانیم که هر اندیشمندی در زندگی خود اشتباهاتی دارد البر کامو اندیشمند و رمان نویس هم دوره او که به خاطر سکوت سارتر در مقابل جنایتهای شوروی راهش را از او جدا کرد خود در مقابل جنایتهای دولت فرانسه در الجزایر سکوت اختیار کرد و حتی در مواردی مهر تایید به این عمل امپریالیزمی دولت فرانسه زد. ونسان ویلیم ون گوگ (به هلندی فینیسنت فان خوخ)در 20مارس 1853در ایالت برابانت هلند بدنیا امد.او در سال 1861وارد دبستان شد و دوری از خانه تاثیرات عمیقی در او گذاشت در سال 1866وارد دبیرستان شد و در سال 1869نزد عموی بزرگش که هم نام خود او بود به فروش تابلوهای نقاشی پرداخت پس از پیشرفت در این کار عمویش او را به لندن فرستاد در انجا عاشق اگنی لویر دختر هماسیه شد ولی لویر دست رد به سینه او زد .پس از این شکست عشقی او به تفکر بسیار پرداخت کم کم گرایشات مذهبی او بیشتر شد .در سال 1876او از کار فروش تابلوهای نقاشی اخراج شد و در سال 1877به امستردام رفت تا الهیات بخواند ولی در انجا نیز هم توفیقی نیافت و دانشگاه را رها کرد .سال 1800نقطه عطفی در هنر ون گوگ محسوب می شود او از این موضوع که هنر مانند یک کالا مصرفی استفاده شود رنج می برد در این سال او بصورت حرفه ای به حرفه نقاشی پرداخت.و بزرگترین اثار خود را از این سال به بعد افرید.در واقع تمام اثار او در این 10سال اخر عمرش خلق شدند که شامل 900نقاشی و 1100طراحی می باشد . او را پایگذار نئو امپرسیونیست می نامند. هر چند که او در زمان حیاتش در گمنامی کامل بسر برد و مردم او را دیوانه می خواندن . ون گوگ در سه سال اخر عمرش با "گوگن"نقاش هم خانه شد. روزی با کارد در کافه بدنبال گوگن افتاد و او از ترسش فرار و شب را به خانه نیامد. معروف است که در رقاص خانه ای دختری از ون گوگ درخواست می کند که گوش خودش را نقاشی کند ون گوگ ساعتی به گوشه ای می نشیند فردای ان روز در خانه دختر به صدا می اید در را که باز می کند می بیند که ون گوگ گوشش را بریده و در کف دستش گذاشته است در حالی که از گوشش به شدت خون می امد او را به دخترک هدیه می دهد پس از این واقعه چند روزی را در بیمارستان به سر برد و بعد از این ماجرا گوگن او را ترک می کند.چندی بعد نیز او را به تیمارستانی منتقل می کنند. در مارس 1890از تیمارستان مرخص می شود و در یک روز ارام به مزرعه ای می رود و با طپانچه به زندگی خود خاتمه می دهد تا جهان را از وجود نابغه ای هنرمند محروم کند .او در هنگام مرگ 37 سال بیشتر نداشت. از معروفترین اثار ون گوگ می توان به "گل های افتابگردان"،"دکتر گاشه"،"چهره خود نقاش و....نام برد ژان-پل-ایمار سارتر سخن در پرده می گویم فاشیسم از کلمه fascio(فاشیو)به معنای دسته هیزم گرفته شده است(منظور همان نظم و قانون است نمونه این هماهنگی را می توان در فیلم ملنا ساخته جوزفه تارانتوره دید که در مدرسه بچه ها بایستی حرکات هماهنگ انجام می دادند) فاشیسم نام جنبشی است که در قرن 20خود را به صورت واضح در کشورهای المان ،ایتالیا،و بعضی از کشورهای دیگر اروپای نمایان شد.پایان جنگ جهانی دوم شکست قطعی فاشیسم بود. اما در دهه های اخیر نظریات فاشیستی نه تنها ریشه کن نشده اند بلکه حکومت های فاشیستی به شکل های جدید و اغلب با برچسب دموکراتیک ظهور یافته اند . خیلی از فلاسفه را مسبب فاشیسم می دانند من جمله نیچه،هگل، هابز،ماکیاول،پاره تو،افلاطون و غیره ....اما مهمترین اندیشمند شارح فاشیسم را می توان ژرژسورل فیلسوف فرانسوی دانست(سندکالیسم و اقتصاد بسته نظریه اوست) فاشیسم اگر در ابتدای قرن بیستم یک سیستم ثابت در کشورهای المان و ایتالیا بودامروزه خود را به صورت مذهبی ،سیاسی،اجتماعی و........نمایان می کند. اما سوال اصلی این است که ایا مردم یک کشور علاقه مند که حکومت فاشیستی بر انها حکومت کند یا نه؟ اگر بخواهیم به صورت ریشه ای به مسئله بپردازیم متوجه خواهیم شد که هیچ حکومتی در ابتدا مدعی این نیست که مردم خود را محدود و یا از بین ببرد اما با کم شدن نظارت مردم بر حکومت (دموکراسی)و تعریفهای گوناگون از دموکراسی در کشورها و مخلوط کردن سیاست با شاخه های مانند اقتصاد،مذهب،جامعه و قدرت گرفتن حکومتیان و ثبات در حکومت باعث می شود پس از مدتی حکومت خود به خود به صورت فاشیستی در اید .همین که نتوان یک فرد را به هر طریق نقد کرد و جایگاه ثابتی برای او قائل شد (تقدس)خود منجر به فاشیست می گردد نمونه ان کشورهای همسایه مانند سوریه،عراق(سابق)عربستان که مقامهای بالای حکومتی انها قابل نقد نمی باشند و براحتی هر کاری را که می خواهند انجام می دهند. معمولا کشورهای فاشیستی یک گروه را در جامعه بصورت منسجم درست می کنند که حامی انها باشد که این گروهها معمولا از افراد معمولی و از طبقات پایین جامعه می باشند که حاضرند برای حفظ حکومت هر کاری را بکنند (در رابطه اینکه چرا افراد به گروههای فاشیستی رو می اورند هانا ارنت در کتاب توتالیتاریسم به این موضوع پرداخته است او معتقد است که انسان تنها به انسانی توده ای تبدیل شده و بعد جذب گروههای مختلف می شود و بخاطر تنهای حاضر است هر کاری را بکند.......) جایگاه اصلی ایده فاشیست در طبقه خرده بورژوازی جامعه ظهور می کند(لنین این طبقه را فحش انقلاب می نامد)کشورهای دیکتاتوری هر چه بیشتر سعی می کنند که طبقه خرده بورژوازی را به خود وابسته تر کنند. نمونه ان را می توان در کشورهای همسایه ایران مشاهده کرد که با پولهای نفت مردم را همراه خود می کنند معمولا به دلیل اینکه رسانه ها در دست حکومتهای فاشیستی است نقد درستی نمی توان از رهبران انها به عمل اورد و انها معمولا در این رسانه ها که بیشتر با نظارت خود حکومتیان است به نقد از سرمایه داری و همچنین به تصویر کشیدن جایگاه والای برای طبقه خرده بورژوازی می پردازند (بیشتر رسانه های تصویری این نقش را ایفا می کند) در پایان باید گفت فاشیسم نه قابل اصلاح است ونه بصورت مسالمت امیز از عرصه حکومت کنار می رود هر چند که با فشارهای قدرتهای بزرگ و دست گذاشتن بر روی واژه های مانند حقوق بشر و ....این چنین حکومت ها مردم خود را کمتر ازار می دهند مطمئن باشید که اگر فشارهای این حکومت ها نبود کشورهای فاشیستی مردم را به ان صورت که دوست داشتند در می اوردند طبق الگوی خود وتعریفهای خود اگر قدرتهای بزرگ یک لحظه از این کشورها غافل شوند مطمئن باشید که انها سودای کشورگشائیشان از هیتلر و استالین وحشتناکتر است به عنوان مثال می توان روی کار امدن دموکراتها را که نرم خوتر از جمهوری خواهان هستند در امریکا مثال زد در همین همسایگی ایران در این چند وقت ببینید در افغانستان ،پاکستان،عراق و ....چه وقایعی رخ داده است از زندگی خصوصی او اطلاع چندانی در دست نیست. معروفترین کتاب او نظریه کنش ارتباطی است . او به شدت تحت تاثیر مارکس و مارکسیسم است اگر چه از فروید در روان شناسی و ماکس وبر در جامعه شناسی تاثیر پذیرفته است. نظریه های او با مارکسیسم کلاسیک (سنتی)متفاوت است.انتقاد او به مارکس این است که "مارکس فعالیت انسان را به کار محض تنزل داده است" او همچنین یکی از بزرگترین منتقدان پست مدرن ها می باشد. اصحاب پست مدرن به خصوص (نیچه و فوکو)معتقدند که مدرنیسم به هدف خود که همان حاکمیت خرد است دست یافته.بنابراین بحران جامعه مدرن خرد می باشد(جمله معروف نیچه خرد دیگر بس است) بر عکس هابر ماس مدرنیته را طرحی ناتمام می داند و معتقد است که هنوز به ارمانهای والای خود نرسیده است .هابر ماس معتقد است پست مدرنها نتایج پیامدهای مثبت مدرنیته که همان برابری،ازادی و. حقوق انسانی است را پاس نمی دارند . نظر او در مورد دین نیز مانند اکثر مارکسیستها می باشد او معتقد است دین کالای ساخته بشر است و پاسخگوی نیاز دورانی از زندگی مدنی بشر است و روزی این کالا جای خود را به کالای دیگری خواهد داد او وضعیت فعلی دنیا غرب را مناسب بشر خردمند می داند و اگر انتقادی بر ان دارد برای تکمیل پروژه مدرنیته است . صدای روشنفکر تنها اما پر طنین است .انهم به این دلیل که خودش را ازادانه با واقعیت جنبشی با ارمانی مشترک پیوند می دهد ادوارد سعید بر گرفته از کتاب نشانه های روشنفکران 2-تاکید بر روح ملی و ملی گرائی (اتحاد بین گروههای مختلف کشور) 3-دموکراسی را از بالا ایجاد می کنند(دقیقا مخالف رکن اصلی دموکراسی) 4-همه چیز را می خواهند سیاسی کنند(مثلا ورزش،اقتصاد،هنر و...) 5-حکومت انها معمولا تک حزبی است 6-دشمنی با اندیشه های لیبرالی وچپ گرایانه 7-مخالف مدرنیته(تجدد را دشمن خود می داند و سعی می کند مردم از عواقب ان بترسند ) 8-یهود ستیزی 9-تقدیر وسرنوشت اینده جهان را حق خود می دانند (تشکیل حکومت جهانی) 10-معمولا دارای رهبری کارازماتیک (فروهر به المانی دوچه) 11-متقاعده کردن مردم نه با استدلال نظری بلکه با افسانه واسطوره است 12-طبقه خرده بورژوا عنصر اصلی این حکومت ها هستند 13-تغیری در ساختار جامعه ایجاد نمی کنند 14-دشمن اندیشه مستقل و جدا از عمل سیاسی هستند (همه چیز باید سیاسی شود طبق منافع انها) 15-جامعه مدنی وسنن سیاسی و حقوقی ان را از بین می برند وکل جامعه را به توده ای بزرگ و بی شکل تبدیل می کنند 16-در این حکومت ها رضایت مردم در پذیرش قانون دخالتی ندارد 17-مردم در حکومت های فاشیستی خودشان را تعریف می کنند یعنی وجود مستقلی ندارند 18-مردم ترس از اظهار نظر و مخالفت با موضع دولت را دارند حتی در بعضی از مواقع در جمع خانواده خود به طور مثال در فیلم "ملنا "ساخته جوزفه تاران توره زمانی که پدر قصد تنبیه پسرش را دارد پسر پدر عصبانی را تهدید می کند که تو را لو خواهم داد که طرفدار حزب فاشیست نیستی و پدر بخاطر ترس فوق العاده از حکومت پسر را رها می کند 19-منتقدان چنین حکومتهای محکوم به همدستی با عوامل دشمن می شوندوبه بدترین نحو ممکن مورد مجازات قرار می گیرند(همانند پاکسازی استالین در شوروی سابق) 20-افکار عمومی این جوامع در دست خود حکومت است دلیل اصلی انهم در دست داشتن مراکز اصلی ترویج افکار عمومی مانند صدا و سیما ،مجلات و روزنامه ....... ................. رنه دکارت درباره نویسنده کتاب حنیف قریشی در5 دسامبر 1954از پدری پاکستانی و مادری انگلیسی در کنت انگلستان چشم به جهان گشود.تحصیلات خود را در رشته فلسفه در دانشگاه سلطنتی لندن گذراند ولی از نوجوانی به نوشتن داستان علاقه مند بود.از جمله اثار او می توان "بودای حومه نشین" "البوم سیاه""نزدیکی" ومجموعه داستانهای کوتاه بنام "عشق دوران غم" نام برد کتاب نزدیکی این نویسنده توسط نیکی کریمی به فارسی ترجمه شده است درباره داستان نزدیکی حنیف قریشی نویسنده ای است ساختار شکن {نه از نوع ژرژباتای} که در تم داستانهایش به شکافهای نسل گذشته ،جنسیت و نقد دنیای مدرن می پردازد. در داستان نزدیکی خستگی بیش از اندازه جی{شخصیت اصلی داستان}از دنیای مدرن به چشم می خورد.دنیای که در اصل مال او نیست بلکه ساخته و پرداخته اطرافیان اوست. او از تعریفهای بیش از اندازه که در زندگی روزمره انسان مدرن وجود دارد خسته است در صفحه ئ 26 کتاب در مورد سوزان همسر جی که نماینده انسانی مدرن است اینگونه می خوانیم "او زن منظم مرتب و موثری است...سوزان دائم به فکر پیشرفت وترقی است ...او از طبقه متوسط پایین و از اهالی حومه شهر است جایی که فقر و تنگدستی و تظاهر را با هم دارد".ئ حنیف قریشی دراین کتاب معتقد است که انسان مدرن از خود بیگانه است و وجود او زیر سوال رفته است او همچنان خودش را گول می زند و فقط ادای خوب زندگی کردن را در می اورد جی دوستی بنام ویکتور دارد . ویکتور در اصل سایه حقیقی اوست . زندگی ویکتور ایده ال جی است او همسر خود را رها کرده و تنها و بدون دغدغه در حال ان زندگی ایده الی است که خود دوست دارد{بدون هیچ ساختار و نظم تعریف شده ای}نام کتاب بر گیرنده تناقض روشن متن داستان است .انسانهای که از خودشان دور شده اند و جی {قهرمان داستان}می کوشد به خود نزدیک شود و ان چیزی را که از دست داده است دوباره بدست بیاورد تمام صفحات کتاب جای بحث و بررسی گسترده ای دارد از اشارات مستقیم وغیر مستقیم قریشی روی سوژه های مختلف از یان همجنس باز تا نینا،ویکتور،ُسوزان وحتی پسرهای جی دراین رمان قریشی توانسته است با نزدیکی انسان مدرن به متن داستان نزدیکی رابطه نزدیکی بین انسان عاصی از دنیای مدرن و خواننده بوجود بیاورد نزدیکی رمانی است برخواسته از دنیای مدرن وخواندن ان خالی از لطف نمی باشد با هر گامی به پیش ،فلسفه یک پوست می اندازد.سمج های بی خاصیت توی این پوست های قدیمی خزیده و جا خوش می کنند " مبارزان جنگهای رهایی ستمدیگانی بودند که ازادیهای نوینی را جستجو می کردند و در مقابل صاحبان امتیاز قد علم کرده بودند و هنگامیکه طبقه ای برای رهایی خود می جنگیدند بر این اعتقاد بود که برای ازادی تمامی انسانها کوشش می کند و بهمین علت می توانست در پی ارمانی بزرگ باشد،ارزوی ازادی که در قلب رنجدیدگان جا دارد .لکن دراین جنگ مستمر و طولانی ،طبفاتی که تا ان زمان در مقابل ظلم جنگیده بودند، وقتی که به پیروزی رسیدند و امتیازات نوینی کسب کردند خود "دشمنان"ازادی گردیدند اریش فروم برگرفته از کتاب گریز از ازادی تفسیرهای غلط از اندیشه های نیچه در ایران چند سال پیش کتابی بعنوان "در شناخت نیچه"نوشته دکتر "حامد فولادوند "به چاپ رسید و در دسترس علاقه مندان به نیچه قرار گرفت در این کتاب مقایسه ای بین نیچه،سهروردی و افراد دیگر انجام دشده است.اما نکته جالب تر اینکه حرفهای جدیدی در مورد نیچه در این کتاب گفته می شود که علامت سوالهای بزرگی در ذهن افرادی که نیچه را می شناسند ایجاد می کند عجیب ترین این حرفها در صفحه 79 کتاب می باشد که اقای حامد فولادوند درباره نیچه این گونه بیان می دارند که "نیچه ،زرتشت،فیثاغورث.........و حضرت محمد را خویشاوند خود می پندارد" حالا باید ببینیم که اقای حامد فولادوند این جمله را از روی کدام اثر نیچه کشف کرده اند .نیچه در کل اثار خود دو بار از حافظ و یک بار هم از سعدی نام می برد.همچنین در کتاب" اراده معطوف به قدرت " از اسلام نام می برد.بنده خود تاکنون بیش از 7اثر نیچه که به فارسی ترجمه شده است را مطا لعه کرده ام هیچگاه چنین جمله ای را در اثار نیچه نیافته ام.ا ایا شهوت نوشتن کتاب این قدر مهم است که ما هر شخصیت مهمی را براحتی زیر سوال ببریم نوشتن و پردازش وتفسیر اندیشه های فلاسفه و اندیشمندان اصولی دارد که باید به ان پایبند بود .باید تصور کرد که اگر نیچه زنده بود و چنین کتابی را درباره تفکر واندیشه هایش به او نشان می داد ند چه حالی به او دست می دا د. اقای حامد فولادوند مقاله ای نیز در کانون پژوهندگان حکمت به چاپ رسانده اند و در انجا نیز نیچه را عارف خوانده اند .باید ببینیم این کشفیات اقای حامد فولادوند از چه منبعی سرچشمه می گیرد شاید ایشان دارای منابع دسته اولی هستند که نیچه در ان خود را عارف ،صوفی و اهل حق می داند. امیدوارم افرادی که به بررسی اندیشه های اندیشمندان می پردازند تحت تاثیر این مقالات قرار نگرفته و منابع اصلی را مورد اعتنا قرار دهند. فریدیش شلگل اصطلاح پست مدرن اینقدر بد استفاده شده است که دردسر به کار بردن ان بیشتر از فایده ان است ریچاد روتی اصولا در جامعه ما نقد با تخریب اشتباه گرفته می شود . این فرهنگ که طرف یا گروه مقابل فکری خود را مورد هجوم الفاظ قرار دهیم و انها را تار ومار کنیم نقد نامیده می شود اما به طور کلی باید بدانیم نقد در دنیای تفکر اصول و پایه خود را دارد به طور مثال فریدیش نیچه فیلسوف غربی به نقد اکثر فیلسوفان دوره روشنگری و قبل وبعد از ان پرداخت . نقدهای نیچه دو ویژگی اساسی را در بر می گرفت اول انکه اگاهانه و بعد از تحقیق و تفحص بسیار در مورد اثار و احوالات ان اندیشمندان بود ودوم اینکه فاقد غرض ورزی و کینهجوئی است این دو ویژگی متاسفانه در نقادان کشور ما بسیار کم رنگ و در مواردی اصولا وجودندارد البته در حوصله این مقاله نمی گنجد که به بررسی این مسئله بپردازیم که نقد چیست و نقاد کیست که پرداختن به این موضوعات ممکن است ما را از مسیر اصلی مقاله منحرف کند موضوع اصلی این مقاله پرداختن به مقوله پست مدرن در ایران و برخورد مردم با این مقوله است این که چرا در اکثر محافل ادبی و روشنفکری از این اصطلاح مثل نقل ونبات استفاده می شود و چرا نقدها و برداشتهای اشتباهی از این مقوله در ایران می شود ؟ شاید اگر ریشه ای تر به این موضوع نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که اکثر افرادی که این واژه را استفاده می کنند در مواردی حتی یک کتاب در مورد پست مدرنیسم نخوانده اند و بیشتر تحت تاثیر زمانه از این کلمه استفاده می کننند ویا بهتر بگوئیم پست مدرنیسم مد روشنفکری دوره ماست اما نکته جالب تر در مورد افرادی است که به نقد مقوله پست مدرن می پردازند به طور مثال در برنامه های صدا وسیما گه گاهی اساتید محترمی باب نقد از پست مدرن را اغاز و در عرض چند دقیقه بدون هیچ مخمصه انرا به نابودی می کشند حالا اگر به تفکر و سابقه فکری این دوستان دقت کنیم متوجه خواهیم شد که این عزیزان مدرنیته را بدرستی نشناخته اند و بدرستی انچه را که نقد می کنند خود مدرنیته است نه پست مدرن . مقالاتی هم که در روزنامه ها به چاپمی رسد معمولا نویسندگان انها با استفاده از چند رفرنس که اکثر انها ترجمه های از روی اثار غربی و اکثرا به صور ت تکراری است می پردازند عیب و مشکل اصلی نقد و نوشتن این مقالات در اینجاست که انها تنها نکات و تیترهای از ترجمه کتابهای در این مورد را در مقالات خود می اورند و چون احاطه به موضوع ندارند بیشتر باعث سر در گمی خواننده می شوند در این مقالات می خوانیم "پست مدرن جهشی بعداز مدرنیته است" و یا "پست مدرن خود را در چهار مقوله دین،معماری،فلسفه و هنر نمودار می کند" اینکه اطلاق می شود پست مدرن در چهار مقوله ختم می شود یک اشتباه بزرگ است ایا ما می توانیم درباره مدرنیته چنین اظهار نظری بکنیم به طور مثال بگوئیم مدرنیته در چهار مقوله "دین ،معماری،فلسفه و هنر " ختم می شود . منظور اندیشمندان غربی در رابطه پست مدرن این است که "پست مدرن بیشتر خود را در این چهار رشته نشان داده است" نه اینکه به این چهار مقوله ختم شود اینکه در بعضی از مقالات می خوانیم میشل فوکو،دریدا ،لیوتار و...اورندگان ایده پست مدرن هستند این باز اشتباه دیگری است که به کرات در مقالات و سخنرانیها دیده شده است فوکو،دریدا و امبرتو اکو و یا هر اندیشمند دیگری اینان نقادان مدرنیته در غرب می باشند نه اورندگان پست مدرن . پست مدرن چیزی نیست که یک نفر بیاید و انرا به ما هدیه بدهد معمولا نقادان پست مدرن در ایران معتقدند که این جریان سه ویژگی دارد الف)ضد خرد بودن ب)بی نظمی ج)نهلیسم یا پوچ گرائی الف)در مورد اول باید بگوئیم این جریان علم بیش از انداز را برای بشر مضر می داند زیرا معتقد است علم گرائی زندگی بشر را زشت کرده است و گرنه مخالف علم نیست ب)بی نظمی:به طور مثال در موارد بسیاری دیده شده است که فیلم یا شعر و یا هر چیز دیگری پخش می شود و هیچکس از ان چیزی نمی فهمد بعد از ان فیلم یا شعر و یا هر چیز دیگری بعنوان فیلمی بی نظم ودر اخر پست مدرن نام می برنند .پست مدرن از نظم بیش از اندازه خسته است نه اینکه موافق بی نظمی باشد ج)نهلیسم یا پوچ گرائی:منقدان معتقدند پست مدرنیسم مساوی با پوچ گرائی است یعنی انها به هیچ چیز اعتقاد ندارند . اگر ما بخواهیم چنین چیزی را قبول کنیم باید بگوئیم سوفیست های دوره سقراط نیز پست مدرن بوده اند چون انها به هیچ چیز اعتقاد نداشتند. اشتباهی که در اینجا این افراد می کنند این است که به ویژگی اصلی پست مدرن یعنی نسبی گری و کثرت گرائی توجه نکرده اند پست مدرن ها به همه چیز اعتقاد دارند اما به صورت نسبی . انها معتقدند منبع قدرت متمرکز در یک جا یا در یک فرد نیست بلکه متکثر و در دسترس اهمگان می تواند باشد انسان مدرن کسی است که می کوشد خود را باز افریند میشل فوکو جنبش های توتالیتر جنبش های توتالیتر محصول توده ای شدن جامعه و ذره ای شدن فرد در عصر ماست. در هر جا توده ای وجود داشته باشند که به عللی به سازمان سیاسی اشتیاق پیدا کرده اند وقوع جنبش های توتالیتر ممکن است. هدف جنبش های توتالیتر سازمان دادن به تودهاست نه سازمان دادن به طبقات ... ویژگی اصلی انسان توده ای ...انزوا و نداشتن روابط اجتماعی به هنجار بود بنابراین جنبش های توتالیتر سازمانهای توده ای متشکل از افراد جدا از هم است . وفاداری تام را تنها می توان از انسان کاملا منزوی چشم داشت انسانی که هیچ گونه پیوند اجتماعی با خانواده و دوستان واشنایان ندارد. هانا ارنت برگرفته از کتاب توتالیتاریسم هایدیگر "معنای تفکر" "ما هنگامی به انچه تفکر نامیده می شود دست می یابیم که خود مستقلا فکر کنیم برای انکه چنین تلاشی به موفقیت برسد، ما باید اماده ای یادگیری نحوه ی تفکر باشیم... برای انکه قادر به تفکر باشیم، باید ان را بیاموزیم اما اموختن چیست؟ انسان هنگامی می اموزد که تمامی کردار و رفتار خود را با ان چه همواره از امور بنیادین به او وانهاده می شود ، هماهنگ کند . ما هنگامی تفکر را می اموزیم که به انچه برایتفکر وجود دارد توجه کنیم ... ما انچه را که فی نفسه باید به ان فکر کرد امر اندیشه برانگیز می نامیم. هر امر اندیشه برانگیز ، موضوعی برای تفکر به ما اعطا می کند. اما همیشه این عطیه تا زمانی وجود دارد که امر اندیشه برانگیز به خودی خود همان باشد که باید به ان فکر کرد. اما اندیشه برانگیزترین امر چیست ؟ ... اندشیه برانگیزترین امر همان است که ما هنوز فکر نم کنیم .و همچنان نیز فکر نمی کنیم ،و در این میان وضعیت جهان مدام اندیشه بر انگیز تر می شود." مارتین هایدیگر بر گرفته از کتاب معنای تفکر چیست؟
فریدریش ویلهلم نیچه در 15 اکتبر سال 1844در روکن در ایالت ساکس المان بدنیا امد.هر چند که اصلیتی لهستانی داشت اما امروزه او را بعنوان فیلسوف المانی می شناسیم .پدرش کشیشی لوتری بود.در 5سالگی نیچه پدرش را از دست داد و انها مجبور شدند به نورمبرگ نقل مکان کنند.در 1852نیچه به دبستان راه پیدا کرد.او کمتر با دیگران معاشرت می کرد و گوشه گیر بود.در 1856به دلایل سردردهای شدید مدرسه را رها کرد ولی دوباره از 1857 راهی مدرسه شد و کار اهنگسازی خود را شروع کرد.در 1858 به دبیرستان شولپفورتا راه پیدا می کند و زبان یونانی و لاتین می اموزد در 1864 به دانشگاه بن می رود.
در 1867 به خدمت وظیفه می رود اما در 1868 سینه اش اسیب می بیند در همین سال با ریشارد واگنر اشنا می شود
در1870به کرسی استادی در دانشگاه بن منصوب شد.
اولین تراوشات فکری خود را در کتابی بنام زایش تراژدی در سال 1872منتشر می کند که مورد استقبال قشر دانشگاه ی قرار نمی گیرد در سال 1873دومین کتاب خود بنام اندیشه های نابهنگام را می نویسد که باعث رنجش واگنر دوست موسیقدان خود می شود در سال1875بحرانهای روحی به او روی می اورد .در 1878انسانی زیاد انسانی را می نویسد.و حقیقت را همچون پروتاگرواس به زیر سوال می برد.در 1881سپیده دم را منتشر می کند در این کتاب نگرشش را در مورد مسیحیت بیان می کند.
در 1882دانش طربناک را منتشر می کند و به طور قطع در این کتاب اعلام می کند که "خدا مرده است".در همین سال با "لو فون سالومه"دختری زیبا از تبار روس اشنا می شود و به او پیشنهاد ازدواج می کند ولی دختر دست رد به سینه او می زند چند سال قبل از این نیز از دختری هلندی خواستگاری می کند اما او نیز دست رد به سینه نیچه زده بود.
در 1883چنین "گفت زرتشت" را می نگارد کتابی استثنائی در زبان و ادبیات کتابی کاملا فلسفی در عین حال با زیبایی های ادبی بی نظیر هر کس که این کتاب را نخواند بی شک چیز بزرگی را در زندگی از دست داده.
در "1886فراسوی نیک وبد" را می نویسد.خواندن این کتاب نیز بی لطف نیست در1887"تبار شناسی" اخلاق را منتشر می کند.
در 1888"اراده معطوف به قدرت" و" قضیه واگنر" را می نویسد .در اخر همین سال "غروب بتان" را منتشر می کند و به تمام نام اوران اندیشه از سقراط گرفته تا هگل و کانت حمله می کند و به نوعی بهتر با انها بازی می کند بعد از این قضیه به جنوا می رود.
در 1889به بیماری وخیمی دچار می شود در سوم ژانویه همین سال در میدان شهر تورینو ناگهان بازوان را دور گردن اسبی می اندازد و شروع به گریه می کند از این به بعد تا سال 1900که از دنیا می رود اندیشه نیچه تعطیل می شود و او حدودا 12سال به حالت جنون به سر می برد در این مدت مادر و خواهرش مراقبت او را به عهده می گیرند.
نیچه درست زمانی به جنون مبتلا می شود که تازه به اوج معروفیت رسیده بود.
نوشته های او تاثیر فراوانی بر اندیشمندان قرن 20نهاد از اگزیستانسیالیسمها گرفته تا فمینیستها و پست مدرن ها
او نیز همانند شوپنهاور و نیچه، هگل رامورد حمله قرار داد و فلسفه او را خنده دار نامید .
سورن کیرکگور در پنجم مه 1813 در کپنهاگ دانمارک متولد شد.پدرش در ابتدا چوپان یکی از خانوادهای ثروتمند دانمارک بود او که فردی مذهبی بود روزی زبان به اعتراض خدایش گشود و انچه را که توانست نثار او کرد پس از ان واقعه زندگی روی خوشش را به پدر نشان داد و او به حرفه تجارت منسوجات پرداخت اما دیری نپاید که فرزندان او یکی یکی از بین رفتند و از هفت فرزند او فقط دونفر باقی ماندن پدر این امر را خشم خدا میدانست و به جنونی سخت گرفتار شد.
تفاوت سنی سورن با پدر 56سال بود به همین دلیل او دارای قوای جسمی خیلی ضعیف بود .
پدر در مقابل گناهانش در برابر خدا تصمیم داشت سورن را یک الهیات دان خبره کند.به همین دلیل از هفت سالگی به او منطق اموخت
سورن در1830 وارد دانشگاه کپنهاگ شد اما دیری نپاید که متوجه فلسفه شد و فلسفه هگل او را شیفته خود کرد
اما این اول ماجرا بود او بعدها از بزرگترین منتقدان فلسفه هگل شد .در1834 مادرش را از دست داد و بر روحیه زود رنج او تاثیر بسیار گذاشت.یکبار در دوره دانشجویی به روسپی خانه ای رفت که تنها تجربه جنسی او در زندگی محسوب می شود ولی سر خورده و با خاطرای بد ( همانند نیچه ) از انجا گریخت.در بهار سال1836 کیر کگوردچار بحران نومیدی شد(همانند سارتر در سال 1936 ) اما در سال 1838به حالت عادی برگشت.در سال1838 نیز پدر را از دست داد با این اتفاق او خیلی ثروتمند شدهمین امر کمک کرد که او راحت تر به مسائل فلسفه بپردازد.در 1839با دختری از خانواده نجبا دانمارک به نام رژین اولسن اشنا شد.رژین بزودی متوجه شد که شیفته مردی شده که یک انسان معمولی نیست .این دو بزودی با هم نامزدی کردن ولی2 روز پس از نامزدی کیر کگور به این نتیجه رسید که اشتباه کرده و حلقه را به او پس داد.کیرکگور پس از بهم زدن نامزدی اش با رژین به المان رفت و یکسال در برلین اقامت گزید.
در المان با انگس .شلینگ.باکونین و بورکهارد اشنا شد.
در1842 به کپنهاگ برگشت و کتاب " یا این یا ان .پاره ای از زندگی " را منتشر کرد.در سال 1842ترس و لرز را منتشر کرد.و در1844مفهوم ترس را .این کتاب از عمیق ترین کتابهای روانشناسی محسوب می شود.
عشق رژین همچنان در دل کیرکگور زنده بود و هر یکشنبه او را در کلیسا می دید هر چند که صحبتی ما بین ان دو ردو بدل نمی شد در 1844سورن دست به کار عجیب و غریبی زد
به مجله ای کورسایر که وظیفه اصلیش انتقاد از اهل قلم و روشنفکران بود نامه تندی نوشت و این مجله را بر علیه خودش تحریک کرد.
نویسندگان این مجله از فرصت استفاده کردند و تمام کتابهای کیرکگور را زیر سوال بردند حتی کار را فراتر از این بردند و
قیافه خمیده او را مورد استهزا قرار دادند و کاریکاتورهای عجیب غریبی از او در مجله شان چاپ کردند البته خود کیر کگور منتظر چنین واکنشی از طرف این مجله بود انهم یک دلیل بیشتر نداشت او خود را نسبت به رژین مقصر می دانست و با این کار میخواست انتقامی از خود بگیرد و هم به نوعی دل رژین را خنک کرده باشد
او از این عذاب لذت می برد و حتی به ان نیاز داشت .
چندی بعد نیز رژین ازدواج کرد در اوریل سال 1855 رژین و شوهرش قرار بود از کپنهاگ بروند در این بین رژین با کیرکگور برخورد داشت و بعد از 14 سال با همدیگر به صحبت پرداختنند.7 ماه پس از سفر رژین یعنی در 11 نوامبر 1855 کیر کگور بر اٍثر ضعف و ناتوانی در سن 42 سالگی در گذشت و طبق وصیتش تمام اموالش را برای رژین گذاشت پس از مرگش فلسفه اش به زودی فراموش شد اما در اوایل قرن 20 هوسرل پدیدار شناس معروف
المانی دوباره فلسفه او را احیا کرد و هایدیگر انرا به اوج رساند.
باروخ اسپینوزا1632-1677از تبار یهودیان اسپانیائی بود که به دلایل سیاسی پدر و مادرش به پرتغال و از انجا به هلند مهاجرت کرده بودند .در معبد یهودیان به تحصیل پرداخت اما در سنین نوجوانی مورد تکفیر مجمع روحانیون قرار گرفت.دلیل تکفیر او بیشتر بر سر ازاد اندیشی و بی پروائی او در گفتن سخنانش بود.پس از تکفیر او خواهرانش حق او را از ارثیه پدری انکار کردند ولی باروخ توانست حق خود را در دادگاه ثابت کند هر چند که پس از این کار از تمام ارثیه پدر چشم پوشید.شغل اصلی او تراشیدن شیشه عینک بود که همین امر به ریه هایش اسیب رساندو در سن 45سالگی سبب مرگ او را فراهم اورد.
مرگشان دچار تغییرات اساسی شده است و هنوز ما در خم یک کوچه ایم.
ژاک مری لاکان که یکی از بزرگترین روان کاوان قرن بیستم می باشد و مباحث مطرح شده توسط او همچنان از بحث های داغ بهترین دانشگاههای جهان است در کشور ما از اهمیتی برخوردار نیست .البته این موضوع در مورد روان شناسان بزرگی همچون ادلر،راسل و حتی پارسونز نیز صدق می کند اما لاکان در میان این صاحب نظران چیز دیگری است.درست است که پارسونز نظریاتش به علوم اجتماعی نیز وارد شده است اما لاکان مرزهای روان شناسی را شکست و بعد افکار او وارد جامعه شناسی و در مواردی به فلسفه نزدیک شد و هنر قرن 20و اوایل قرن21را تحت تاثیر قرار داد.بخصوص نظریات پسا ساختارگرائی او که بر روی فیلم سازان قرن 21تاثیر گذاشت.متاسفانه حتی یکی از اثار او در ایران ترجمه نشده است و علاقمندان به علوم ذهن انسان در ایران با عدم اشنائی با این اندیشمند بزرگ مواجه هستند.البته چند کتاب از تاثیر لاکان بر روی اندیشمندان غربی و شاید کمتر از انگشتان یک دست کتاب در مورد شخصیت و افکار لاکان توسط نویسندگان داخلی نوشته شده است.
ژاک مری لاکان در 13اوریل در یکی از شهرکهای نزدیک پاریس بدنیا امد.مادرش از خانواده های ثروتمند بود که به تجارت سرکه اشتغال داشتند.ژاک به لطف عمه اش که استعداد او را در ریاضیات کشف کرده بود به دبیرستان استانیسلاس در پاریس راه یافت در دانشگاه پزشکی خواند اما همواره فلسفه او را به خود مشغول می داشت. در ابتدای امر به فلاسفه ما قبل سقراط گرایش پیدا کرد و سپس تحت تاثیر الکساندر کوژو هگل شناس معروف قرار گرفت و این تاثیر در نظریات او نقش بسیار بارزی را ایفا کرد .سپس تحت تاثیر اثار زبان شناسان معروف ویتگن اشتاین و دو سسور قرار گرفت.
میل در نظریات لاکان نقش دبسیار مهمی دارد به طوری که رساله دکترای او در مورد میل زنی به نام امه به هنر پیشه محبوب خود می باشد که به خاطر عشق به او با ضربات چاقو او را می کشد به خاطر همین رساله بود که لاکان به روان کاوی روی اورد.در سال1935او را از انجمن بین المللی روان کاوی اخراج کردند ولی دوباره در سال 1953به این انجمن پیوست.نظر او در مورد میل بسیار جالب است او معتقد بود که میل باعث روابط میان انسانها می شود و حتی جریان انرا تعیین می کند هر چند که نیز بر این نکته تاکید می کرد که میل داشتن به کسی با عشق و دوست داشتن متفاوت است.
در مورد زبان نیز نظریه جالبی را ارائه داد.او معتقد به دو نوع زبان بود-1-زبان خالی که همان زبان دستوری است2-زبان پر زبانی که ما خودمانی صحبت می کنیم
زمانی که فرد نقصی دارد دست به دامن زبان می شود و از طریق ان است که خواسته خود رابیان می کند نقص بشرعامل وجودی زبان است.او حتی در مورد زبان از این هم فراتر رفت و در نظریاتش اعلام کرد که هیچ واقعیتی به غیر لز زبان و نشانه ها وجود ندارد ما در زبانیم و زبان در ماست.
در نظریات لاکان اصولا سوژه زیر سوال است او بیشتر ابژه باور است .او سوژه دکارتی می اندیشم پس هستم را زیر سوال می برد و معتقد به من دیگر بود.در این باره اظهار می داشت که انسانها همیشه در نقاب من ظاهری زندگی می کنند و من واقعی در زندگی بشر از بین رفته است پس من وجود ندارد که بیاندیشد تا باشد. او با این نظریه مرگ سوژه دکارتی را اعلام کرد.
او حیات نفسانی را دارای سه نظم می دانست 1خیالی2نمادین3واقعی
حوزه تخیل هنری را نیز بر سه محور توهم،واقعیت و تخیل تقسیم می کرد.
این روان کاو فرانسوی پس از سالها تلاش در عرصه روان شناسی در سال1981چشم از جهان فرو بست میراثی که لاکان برای روان شناسان جهان به جا گذاشته است بسیار عظیم و پیچیده است به طوری که در کشور فرانسه نظریات لاکان به علت پیچیدگی با نوعی رکود و عدم خلاقیت مواجه شده است
خرد ما را این گونه می خواهد: بی خیال ،سخره گر ،پر خاش جوی. او زن است و همواره جنگاوران را دوست می دارد و بس.
صدای سازش انسان را از خود بی خود می کرد در فضای ساز او عقل دیگر فرمانبردار نبود و منطق گریزان
او نشان لژیون دونور را که نشانی دولتی است در سال 1954از دولت فرانسه نپذیرفت.همچنین در سال 1964جایزه نوبل را برای موسسه نوبل پس فرستاد.فیلمی نیز از او در سال 1972ساخته شده است که خود سارتر نیز در ان نقش افرینی می کند.
-3شعر چیست ترجمه علی شریعتی بی تا
-4دیوار ترجمه صادق هدایت بی تا
-5تاثیر محیط در زن ترجمه فرزانه1327
-6رئالیسم در ادبیات و هنر ترجمه هوشنگ طاهری1340
-7کلمات ترجمه حسینقلی جواهر چی1344
-8اگزیستانسیالیسم یا مکتب انسانیت ترجمه حسینقلی جواهر چی1344
-9شیطان و خدا ترجمه ابوالحسن نجفی1345
-10ادبیات چیست ترجمه ابوالحسن نجفی و مصطفی رحیمی1348
-11انچه من هستم ترجمه مصطفی رحیمی1348
-12مرده های بی کفن و دفن ترجمه محسن لا له ای1349
-13نکراسوف ترجمه قاسم صنعوی1350
-14گوشه نشینان التونا ترجمه ابوالحسن نجفی1352
-15مگسها ترجمه سیما کوبان1353
-16روانکاوی وجودی ترجمه احمد سعادت نژاد1353
-17سن عقل ترجمه محمود جزایری1354
-18 اگزیستانسیالیسم یا اصالت بشر ترجمه مصطفی رحیمی1354
-19تهوع ترجمه امیر جلال الدین اعلم1355
-20طرحی درباره تئوری هیجانات ترجمه عباس پور تمیجانی1356
-21روسپی بزرگوار ترجمه عبدالحسین نوشین1357
-22دستهای الوده ترجمه جلال ال احمد 1357
-23جنگ شکر در کوبا ترجمه جهانگیر افکاری1357
24چرخ دنده ترجمه روشنک داریوش1364
-25زیبا شناسی ترجمه رضا شیر مرز1380
-26بودلر از زبان سارتر ترجمه رضا سید حسینی1380
-27در بسته ترجمه سعید عجم حسنی1381
-28کار از کار گذشت ترجمه حسین کسمایی1382
-29بن بست ترجمه افسانه ماهیان1382
-30خانواده خوشبخت ترجمه بیژن فروغان1384
او مخالف خیلی چیزها بود سرمایه داری،مذهب،زندگی با قید و بند شهری و...
او واژه مهندس را نماد سرمایه داری می دانست و این کلمه را بدترین ناسزا و فحش.مذهب را انکار و مسیح را اشوبگر سیاسی می دانست که بدلیل اغتشاش رومی ها اعدامش کردند.اگزیستانسیالیسم را فلسفه خودش می نامید هر چند که خیلی ها او را متهم می کردند که او تفاوت سوژه و ابژه را درک نکرده است. تفاوت اصلی او با هایدیگر در این قضیه خلاصه می شود که سارتر هستی را بر ماهیت تقدم می دارد و معتقد است که ما ابتدا به امر وجود داریم .و بعد هر چیزی هستیم یعنی من ژان پل هستم و بعد فیلسوف.هایدیگر معتقد است سارتر هستی را کنار گذاشت و هستنده را متوجه نشده است او در شیوه دکارتی باقی مانده است" می اندیشم پس هستم."
پس از انشار کتاب هستی و نیستی سارتر ،هایدیگر به نقد از ان پرداخت و اعلام کرد که این اثر هیچ ربطی به کتاب او "هستی و زمان"ندارد.
سارتر هستی و نیستی را کتابی برای ازادی انسان نامید.او معتقد بود که "توانائی تصور انچه واقعا وجود ندارد اثبات دقیقی است بر اینکه انسان اسیر ان چیزی نیست که زندگی و مسیر بلوغ حیوانات ،درختان و صخره ها را تعیین می کند در این موجودات انچه برای انها مقدر است توسط ماهیت شان تعیین می شود"
یک دانه کاج راهی جز تبدیل به درخت کاج شدن ندارد .حیوانات بر طبق شرایط محیط (اهلی یا وحشی)می شوند.و اشیا ان جوری که انسانها بخواهند به انها شکل می دهند .تنها انسان است که انتخاب می کند از این رو ست که هستی انسانها بر ماهیتشان تقدم می یابد.فرق اصلی انسان با اشیا و حیوانات در این است که در او وجود یعنی عمل و اختیار بر جوهر و ماهیت برتری و تقدم دارد. فلسفه اگزیستانسیالیست واکنشی به فلسفه جوهر گرا مانند فلسفه افلاطون و هگل است که قائل به وجود جوهرها و ماهیت از پیش داده شده ای برای انسان و اجتماع است.در پایان باید بگوئیم که او وجود خدا را منکر می شد و معتقد بود که "حتی اگر خدا وجود می داشت چیزی تفاوت نمی کرد و باز انسان باید بار مسئولیت های طرح اندا زی های خویش و نیز بار دلهره ی گزینش هایش را به دوش می کشید"
در 3سالگی چشم راستش کور شد. چهره بسیار زشت و لوچی داشت این قضیه را تا به مدرسه راه پیدا نکرده بود نمی دانست مادرش او را پولو می خواندبه معنای کوچک زیبا اما زمانی که به مدرسه راه پیدا کرد متوجه تفاوت چهره خود و دیگران شد البته او تا 11سالگی به مدرسه نرفت و تحت تعلیم پدر بزرگ خود در خانه بود. در کتاب "کلمات"که شرح حال زندگانی خود را در ان نوشته است به این نکته پرداخته.
او برای اینکه بتواند با دیگران در مدرسه رابطه برقرار کند از کیف مادرش دزدی می کرد و برای دوستانش خوراکی می خرید.در اکثر درسها موفق بود اما از ریاضی متنفر بود هر چند که شوهر مادرش معتقد بود که پل نیز باید مانند خود او مهندس شود بنابراین باید روی این درس بیشتر کار کند.او در جای در مورد پدر ناتنی اش اینگونه نوشته بود "این مرد از قماش ان ادمهای است که من یک عمر علیه انها نوشته ام"
در سال 1920وارد دبیرستان هانری چهارم شد و در 1924به نورمال سوپریور که مشهورترین موسسه اموزشی تحصیلات عالیه فلسفه در فرانسه بود راه یافت. در سال 1928لیسانس خود را گرفت اما در امتحان اگرگاسیون در همان سال رد شد در1929در امتحان اگرگاسیون مقام اول را کسب کرد و سیمون دوبوار مقام دوم را.از این به بعد زندگی این دو با هم پیوند می خورد و تا مرگ سارتر ناگسستنی باقی ماند هر چند که این دو با هم ازدواج نکردند اما در اکثر مواقع یار و همدم همدیگر بودند.سارتر ازدواج را یک رسم بورژوائی می دانست و کلا با اداب بورژوائی مخالف بود وطبق فلسفه خودش انسان را ازاد می دانست و ازدواج را نوعی قید و منحصر کردن فرد در بند می شمرد.سمور ابی (لقبی که سارتر به سیمون دوبوار داده بود)برای اینکه ثابت کند انسان ازادی است دست به سقط جنین زد هر چند که این قانون در ان زمان در فرانسه ممنوع بود.این نکته را نیز باید اشاره کرد که سارتر در زندگی اش عشق های دیگری نیز داشته است من جمله" انی"دختر عموی خود که در سن 25سالگی در گذشت و"سیمون ژولیوه"که سارتر را خیلی ازرد.
او در سال 1931در لوار معلم فلسفه شد ودر سال1945کلا از این کار برای همیشه دست کشید.در سال1933به شوق اموختن پدیدار شناسی هوسرل به المان رفت و در سال 1935به لوار بازگشت در این سال دچار افسردگی شدیدی شد و تا مرز خودکشی پیش رفت .در سال 1936در انتخابات فرانسه شرکت نکرد چون معتقد بود که فرد سیاسی نیست .در 1938معروفترین کتاب خود "تهوع"را منتشر کرد که باعث مشهوریت او شد.با اغاز جنگ جهانی دوم با اینکه چشم راستش مادر زاد کور بود اما بدلیل اینکه فرانسه با کمبود سرباز مواجهه بود او را به جبهه های جنگ اعزام کردند.او به محض ورود به جنگ دستگیر شد و در زندان نازی ها افتاد.از این به بعد او سیاسی شد.زندان او در کلیسای واقع شده بود روزی کشیشی کتاب "هستی و زمان"هایدیگر را به او هدیه داد او قبلا این کتاب را خوانده بود اما در زندان وقت بیشتری داشت و با دقت بیشتری به ان پرداخت به طوری که نصف روز را کتاب هایدیگر می خواند و نصف دیگر روز را به نوشتن کتاب" هستی و نیستی" خود می پرداخت.این کتاب در سال1943 به چاپ رسید .بعدها هایدیگر "هستی و نیستی "سارتر را کثافت خواند.ژاک دریدا نیز فیلسوف ساختار شکن فرانسوی بعدها اظهار داشت که سارتر (هگل،هوسرل و هایدیگر)را درک نکرده است.او در سال1941از زندان ازاد شد و مخفیانه به گروه مقاومت فرانسه پیوست.در سال 1943با البر کامو اشنا شد در سال1945با فوت پدر ناتنی اش به پیش مادرش رفت و تا سال1962با او ماند.هر چند که مادرش در 1969فوت کرد.
در 1951به حزب کمونیست نزدیک شد و در 1953در مقابل کشته شدن کارگران برلین شرقی سکوت کرد این امر باعث جدائی مرلوپونتی و کامو از سارتر شد هر چند که در 1957به انتقاد از عملکرد سیاستهای شوروی پرداخت اما در مقابل تصفیه های مائو و هم رزمانش در چین چشم فروبست.در سال 1962با خروشچف ملاقات کرد.در 1965دختری بنام ارلت ال کاییم را دختر خوانده خود نامید و او را بنام وصی قانونی خود به دادگاه معرفی کرد. در انقلاب دانشجوئی1968فرانسه که باشکست مواجه شد شرکت کرد .دران زمان خیلی ها به دوگل رئیس جمهور وقت فرانسه فشار می اوردند که او را به زندان بیاندازند اما دوگل در جواب منتقدان اینگونه ابراز می داشت که "فرانسه ولتر خود را به زندان نمی اندازد "در 1969برای اولین بار با میشل فوکو در تظاهراتی شرکت کرد.فوکو قبلا او را فیلسوف قرن 19خوانده بود.در 1971به پایگذلری شبکه خبری لیبراسیون خدمت کرد. در مارس 1973دچار حمله قلبی شد و کم کم بینائی خود را از دست داد.در سال 1977که کاملا نابینا شده بود خود را یک انارشیست خواند.در 20مارس 1980در بیمارستانی در پاریس بستری شد و در 19اوریل همان سال پس از دو روز اغما در گذشت.
او را بدون هیچ مراسم رسمی تشیع و حدود 50هزار نفر از مردم پاریس پیکر بی جان او را تا قبرستان مونپارناس همراهی کردند
صادق هدایت در سه شنبه 28بهمن1281در تهران بدنیا امد .در سال 1287وارد مدرسه علمیه تهران شد و در سال 1293 به دارالفنون راه پیدا کرد .در سن 14سالگی بدلیل بیماری چشمی مجبور شد درس را رها کند ولی از سال 1296در مدرسه سن لوئی به تحصیل ادامه داد.
در سال 1305جز بورس تحصیلی قرار گرفت و به شهر "گان" بلژیک اعزام شد قرار شد در انجا رشته مهندسی ...را بخواند اما بعداز مدتی نتوانست با این رشته کنار بیاید بنابراین در پایان سال 1305(اسفندماه)به پاریس نقل مکان کرد .در انجا نیز رغبتی به درس خواندن نشان نداد.هرچند که پاریس را بسیار دوست می داشت در سال 1307برای اولین بار دست به خود کشی (در رودخانه مارن نزدیک پاریس)زد ولی قایقی سر رسید و او را نجات داد.
در سال 1309به ایران برگشت و در بانک ملی استخدام شد پس از مدتی (حدودا 4سال بعد)از بانک استعفا داد و به استخدام وزارت خارجه درامد ولی طولی نکشید که از انجا نیز استعفا داد .در سال 1315سفری به هند داشت و زبان پهلوی را در انجا اموخت در سال 1317 به استخدام اداره موسیقی کل کشور درامد و در سال1319به عنوان مترجم در دانشگاه هنرهای زیبا مشغول به کار شد .پس از انتشار کتاب "حاجی اقا"(که دیدگاهی نزدیک به حزب توده داشت)به تاشکند شوروی دعوت شد .
طی شش سال اخر عمرش نسبتا به شغلی مشغول نبود در اذر 1329به پاریس مراجعت کرد و حدودا 4ماه بعد یعنی در 19فروردین 1330در مسافرخانه ایکه ساکن بود با گاز دست به خود کشی زد پیکر بی جان او را در قبرستان "پرلاشز"در پاریس قرار دادند
صادق هدایت داستان نویس ،مترجم و محقق ایرانی شاید جزئ محدود نویسندگانی باشد که هنوز دارای طرفداران بسیار(در ایران)و داستانهایش مورد پسند خوانندگان است .
او را بیشتر بنام داستان نویس می شناسند هر چند که او در زمینه های مختلف تحقیقاتی انجام داده و چند اثر معروف غربی را نیز ترجمه کرده است من جمله کتاب معروف فرانتس کافکا بنام "مسخ"
در زمینه تحقیقاتی نیز می توان کتابهای فوائد گیاهخواری ،نیرنگستان(مجموعه ضرب المثل ها)و اصفهان نصف جهان (سفر نامه نویسی)را نام برد.
کتاب فوائد گیاهخواری بیشتر در مورد منع انسانها از خوردن گوشت حیوانات بی گناه است این کتاب که اولین اثر رسمی هدایت می باشد در سال 1306به چاپ رسید .او اعتقاد راسخ به این امر داشت و معتقد بود که دلیل تمام جنگها و خونریزیهای در عالم بشریت به خاطر خوردن گوشت حیوانات بی گناه است این امر سبب می شود که انسانها حالت درنده خوئی بگیرند
البته نمی توان این نکته را از نظر دور داشت که دو حادثه دلخراش که در کودکی برای او اتفاق افتاد بی تاثیر در گیاهخواری او نبوده است.زمانی که 5سال بیشتر نداشت در جلوی چشمان او دماغ اسبی را با میله ای گداخته سوراخ کردند هدایت که از این صحنه بسیار وحشت زده شده بود از حال می رود . حادثه دیگر سر بریدن گوسفندی جلوی او بوده که به احتمال زیاد پس از این رویداد او دیگر لب به گوشت هیچ حیوانی نزده است
شواهد نشان می دهد که در زمان نوشتن این کتاب (فوائد گیاهخواری)او هنوز به خدا معتقد بوده است ولی اثار بعدی او (بخوصص توپ مرواری - البعثه الاسلامیه و حاجی اقا)و همچنین از کتابهای که بعد از مرگش به چاپ رسید(بخصوص کتاب اقای م .فرزانه)نشان می دهد که او اعتقادش را از خدا سلب کرده .
انتقادهای زیادی بر او وارد است البته این امر تنها به او ختم نمی شود هر انسان بزرگی به غیر محاسنش دارای معایبی نیز هست. البته بعضی از این انتقادها بسیار ناروا و زشت است.یک مورد از این انتقادها این است که او به فاشیست اعتقاد داشته افرادی که به این قضیه دامن می زنند دلایل بسیارسست و بی جای را اظهار می کنند من جمله سبک سبیلهای او را و یا اینکه او بر اعراب در کتابهایش تاخته و چون اعراب از نژاد سامی می باشند و نژاد سامی سر منشا نژاد یهودیان است برداشت کرده اند که او ضد یهود بوده است.البته این اتهامات اینقدر سست و خنده دار هستند که هر اهل فنی که شناختی از هدایت داشته باشد انها را باور نمی کند .
در پایان باید گفته شود که در ایران هیچ کنگره و بزرگداشت رسمی برای هدایت برگزار نمی شود و مطمئن باشید چنین نمونه ای در هیچ جای دنیا دیده نمی شود که برای بزرگترین داستان نویس خود بزرگداشتی را برگزار نکنند

مریم پالیزبان شاید جزئ استثنائات سینمای ایران باشد.او پس از اینکه نامزد دریافت بهترین بازیگر بیست ویکمین جشنواره فیلم شد در فیلم دیگری حضور پیدا نکرد .دلیل این امر را هم می توان در ارمانهای او جست.در مصاحبه ای که در یکی از مجلات سینمای با او شده بود خود به این نکته اشاره کرده ودلیل این امر را هم وضعیت سینمای ایران می داند. او براحتی می توانست پس از موفقیت در "نفس عمیق" در بسیاری از فیلم های دیگر حاضر شود.
نکته اساسی در اینجاست سینمای که به این صورت پیش می رود و روز به روز مصرف گراتر و مصرف زده تر می شود بازی در ان برای بازیگری که بد نبال حقیقت فیلم و بازیگری است دشوار است.
به نظر بنده فیلم "نفس عمیق"به لحاظ محتوایی قوی ترین فیلمی بوده که در ایران ساخته شده است هر چند که طبق انتظارها این فیلم با اقبال عمومی خوبی از طرف تماشاگران روبرو نشد. اما اکثر قشر تحصیل کرده جامعه که این فیلم را دیده بودند نظر نسبتا مساعدی درباره ان اظهار می کردند.از این جهت تصمیم گرفتم در اقدامی 100پرسش نامه تهیه کنم و نظرات قشر تحصیل کرده را درباره فیلم و بازی مریم پالیزبان بپرسم.{این پرسش نامه به افرادی داده می شود که فیلم را دیده باشند}
امار و ارقام این پرسش نامه در حال تکمیل و بررسی است و بزودی انرا در وب سایتم می گذارم.

